
با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،
ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی غنج می رود.
ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می اید.
من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود.
من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!''
تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....! خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!''
من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه !!
جالب بید ؟![]()
چه درديست در ميان جمع بودن
ولي در گوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون كوه بودن
ولي در چشم خود ارام شكستن
براي هربي شعري سرودن
ولي بهاي خود همواره بستن
به رسم دوستي دستي فشردن
ولي با هر سخن قلبي شكستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولي در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان به خاك سپردن
ولي بر دل اميد به خانه بستن
به من هر دم نداي زند بانگ
چه خوش باشد ازاين غمخانه رستن
چه درديست در ميان جمع بودن
ولي در گوشه اي تنها نشستن
کلبه دور از همه کس واسه من و تو واسه ما
يه جاي دنج و خلوتي يه جايي دور از آدما
يه باغچه از گلاي رز بارون پشت پنجره
آتيش و چاي تازه دم رفتن تا اوج خاطره
من و تو و صداي باد يه زندگي شاد شاد
بهت بگم دوستم داري بهم بگي خيلي زياد
مرغ و خروس و مزرعه يه زندگي سبز و پاك
شيرين ترين روزاي عمر باشيم به هم ديگه هلاک
مهمونمون باشن گلا قناريا و بلبلا
همسايه هامون سبزه ها اقاقيا و سمبلا
صاب خونمون خداي خوب اون كه هميشه ياور
هلاهل زندگيش هر كي كه از اون غافله
خداي من تو ميدوني دلم به تو بسته شده
خودت ميدوني كه دلم از زندگي خسته شده
مدد كن اي خداي خوب اين همه خواب به آب نشه
آرزو هاي شيرينم به تلخي سراب نشه ...

ای کاش! هیچگاه سر بر بالین سرد احساست نمی گذاشتم و قصه های پاییزی نگاهت را نمی خواندم. دلواپس زخم دل واپسیهایت نمی شدم و کبوتر سپید نوازش هایم را به اسمان بی خیال تو تو نمی فرستادم
ای کاش! هیچگاه کاسه ی لبریز صداقتم را در سفره ی خشک و خالی نگاهت نمی گذاشتم و سادگی ام را ارزانی مهربانی های پوشالیت نمی کردم هیچگاه شاعر غزل های سنگین چشمانت نمی شدم و دوبیتی های سرما زده ی تو را مرور نمی کردم .چقدر بهار، را برای تو خواستم؛ اما.....تو نامهربان تر از ان بودی که بدانی برایت چه کردم و من چقدر دیر فهمیدم که ورق رنگ و رو رفته ی اندیشه هایت کاهی کاهی است اما.....با این همه دوستت دارم

ندیدن و نشنیدنت عشقتو از یادم نبرد
حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم شرابم میدهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
ارچه بیدارم نکردی آفتاب
چند روزی است حالم دیدنی است
حالم از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ، میپنداشتیم


عشق جاودان
صدایی در قلبم می شنوم ، آری اوست
او همان خورشید فروزان روزهای من است
او روشنی بخش شبهای تیره و تار من است
او ستاره شبهای تنهای من است
او را دوست می دارم او را دوست میدارم
این صدای قلب من است
پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم
می دانم این عشق جاودان است

ای شکستنی مثل ترانه
ای سکوت تو شعر شبانه
با تو می شه از ابرا غزل غزل چکید
از نو به دریاها رسید
دستی بر طلا کشید
تا ته ستاره ها دوید
ای تو بهترین حرف زمانه
ای عطر خوب خانگی
تعریف این دلدادگی
یادی کن از آوار عشق
در کنج این آوارگی
سایه ای پشت در از من غریبه تر
می خونه منو خط به خط تا آخر
ای خودی ترین نام و نشانه
ببین ببین چه سپیدم
به اوج قصه رسیدم
دوباره از تو شنیدم
ترانه از تو چشیدم
تویی ضیافت بودن
تویی غرور شکفتن
قدم قدم از تو روشن
نفس نفس همه من
ای شکستنی مثل ترانه
ای سکوت تو شعر شبانه
ای عطر خوب خانگی
تعریف این دلدادگی
یادی کن از آوار عشق
در کنج این آوارگی
سایه ای پشت در از من غریبه تر
می خونه منو خط به خط تا آخر
ای خودی ترین نام و نشانه
ببین ببین چه سپیدم
به اوج قصه رسیدم
دوباره از تو شنیدم
ترانه از تو چشیدم
تویی ضیافت بودن
تویی غرور شکفتن
قدم قدم از تو روشن
نفس نفس همه من
ای شکستنی مثل ترانه
ای سکوت تو شعر شبانه

دوستت دارم
کنار آشنایی تو آشیانه میکنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم.
من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو
من به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا و ديگري تو
من در اين دنيا دو چيزو ميخوام يكي تو و ديگري خوشبختي تو
من اين دنيا رو واسه دو چيز ميخوام يكي تو و ديگري براي موندن با تو



عاشق کسي باش حتي اگر سال ها هم نبينيش فراموشش نمي کني ولي اگر فراموشش کردي تو عاشقش نبودي،فقط بهش عادت کرده بودي چون عشق چيزي نيست که يک شبه بياد و يک شبه بره و يک شبه فراموش بشه
نه لبخند می زنیم ، نه شکایت می کنیم
فقط احمقانه سکوت می کنیم
سکوت

من / عشق
پاك يعني
سرزمين لحظه
يعني بيداد
عشق من
باختن عشق
جان يعني
زندگي ليلي و
قمار مجنون
عشق یعنی...
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق / من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
من / عشق

هدیه نا قابلم تقدیم تو باد
پاره هایی از دلم تقدیم تو باد
از تمام مزرع دلتنگیم
شعرهایم ، حاصلم تقدیم تو باد
پیش پایت هستی ام را یافتم
هستی ام ، ای قاتلم ، تقدیم تو باد





چی بگم که خیلی تنهام میدونی یاری ندارم
چی بگم که غیر غصه دیگه دلداری ندارم
هر کی اومد دو سه روزی از دلم باز ی چه ای ساخت
دلمم مثل عروسک ساده بود دل به دلش باخت
گله و گلایه ای نیست بی وفایی رسم عشقه
عاشقا تنها میموننن تنهایی مرام عشقه
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست!
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم!با من ازدواج میکنی؟!
اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟
تو چقدر ساده ای؛خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی!
چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی!
پس برو و بی خیال باش،عاشقی کجاست؟
تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذی دلش شکست،گوشه ای کنار جعبه اش نشست!
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سپید و نازکش دوید خون درد!
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد!
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت!
چونکه در دلش خودش ، دانه های اشک کاشت!
سخنانيكه با مكث آغاز مي شود رازي در آن نهفته است و سخنانيكه با اشك به پايان
ميرسد واقعيتي آشكار است...

بی نشان
نا خواسته ماهی دریایی شد که پراز تلاطم و آشفتگی است.دریایی که پراز هیاهوی رفتن و ماندن است. پر
است از امواج خروشان و کف آلود تردید. ماهی دریای آزادی که به دور از صیادان و تور های اسارتشان باله
بر آب می کشید. آرام و بی پروا، آزاد و رها با خدای دریا حرف میزد و سر خوش بود. درد دل میکرد و
مروارید بر دامن دریا می ریخت. چشمهای خسته اش را می بست وآرام آرام قطره بر دریا می افزود. وقتی
عکس ماه و نور مهتاب را در آب می دید به قعر دریا فرو میرفت و رخ بر خاک می کشید.سجده بر سلطان آبها می کرد. او می دانست در اعماق، غوغای سکوت بیشتر است. آب پاک تر و معبود نزدیک تر .
وقتی باران می بارید صدای بارش بر سطح دریا گوش دلش را می نواخت. او عاشق بود. عاشق باران .عاشق اشک های خدا.
ماهی اسیر دریا بود .اسیرآزادی .او وابسته پریان دریایی و دیگر ماهیان نبود.هوای پرواز در سر داشت با باله های ضعیفش به فکررسیدن به ماه بود. وقتی دریا طوفانی میشد امواج با تمام قدرت پرش می دادند و به سمت ماه پرتابش میکردند. پولک های نقره ای اش با تلالو ماه یکی می شد و موسیقی دل نوازی شبیه به ریختن ستاره بر آب را نمایان میساخت.
دیگر آرام و قرار نداشت. منتظر باران و طوفان بود. منتظر پروازی دوباره . شاید این بار دیگر به آغوش دریا بازنگردد.
شبها خواب پله های پر شبنمی را می دید که او را به رهایی مطلق نزدیک می سازند و تاج زرین عشق بر سرش می نهند .
آنقدر سر خوش و مست بود که بی خبر از صید و صیاد،منتظر در آب می رقصید و به سطح دریا نزدیک و نزدیکتر می شد.صدف سفید كه بارها صیادان دریا مروارید غلتان قلبش را ربوده بودند به او گفته بود:« به سطح آبها نزدیک مشو، صیادان با تورها و قلابهایشان در کمینت بی قرارند».ولی آنقدر از خود بی خود شده بود و شوق رسیدن به آسمان در سر داشت که نفهمید چطور در دستان صیاد اسیر شده است.
اینبارسایه ای بر سفره دریا دید؛ سایه ای که می درخشید. درست مثل نور ماه . بالا و بالاتر. به خیال خودش آرزویش بر آورده شده بود.چه لحظه ی با شکوهی .... لحظه ی رسیدن به اوج!...
و اندکی بعد...
که نفس کشیدن نیز برایش عذاب آور شد. نفس نفس میزد . چشمانش را باز کرد .
آنجا بود که پولک های نقره ای خشکیده اش دستان صیاد را لمس کردند .آنجا بود که فهمید...
ماهی شنیده بود تور صیاد همانا و نابودی همان. ناامید و لرزان دلش در دستان صیاد می تپید. ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود . هر چه تقلا کرد او رهایش نکرد . دیگر در دستانش بی جان شده بود. نفس نفس میزد و به فکر جان دادن و تابه ی آتش بود .اما...
چرا صیاد نه توری داشت و نه قلابی؟! تور دستانش بود ، دستانی که حس غریبی را به ماهی القا می کرد . دستانی که تجربه صید نداشت و امید رهایی را متبلور می ساخت.
صیاد خوب به ماهی نگاه کرد، فهمید که ماهی دریای آزاد است. به چشمانش خیره شد، فهمید آیینه ی مرواریدهای بی تاب دریایند . باله هایش را لمس کرد دید هوای پریدن در سر دارند. او میدانست ماهی در دستانش نیمه جان شده و دیگر تاب نفس کشیدن ندارد . او به مرگ ماهی راضی نبود. وابسته اش شده بود مي خواست او را به اقيانوس وجود خودش بیاندازد . ولی نه تور نقره ای داشت و نه سطل طلایی که ماهی را درون آن اندازد و در دریای آرام و بی تلاطم وجودش رها سازد.
نمی دانست چطور یا چگونه؟ اگر با دست می بردش یا ماهی در دستانش جان میداد یا صیادان دیگر ماهی نشان دار را می دزدیدند. دیگر نمی دانست چه کند؟
ماهی بی جان شده بود. او تنها به فکر رهایی بود. رهایی،چطور؟ نمی دانست. دیگر صیاد طاقت نداشت؛ دستانش را از هم باز کرد، ماهی نفس عمیقی کشید. کمی جان گرفت ولی نرفت. چرا؟ نمیدانم!
صیاد آنقدر وابسته اش شده بود که می خواست اورا بر تخت سلطنت آبهای عالم بنشاند.
صیاد پرنده بود.آری پرنده ای که تازه پریدن را از عقاب عشق آموخته بود. ماهی غریب دریا بود و او غریب آسمان.
. همچون ماهی به امید رسیدن به ماه اوج می گرفت و تنهای تنها سفر می کرد. او مدهوش بالا رفتن بود.
دیگر پرهایش تاب اوج گرفتن نداشت.به پایین برای دمی نشستن و نفسی تازه کردن خیره شد. همه چیز مثل آسمان آبی بود .آبی آبی. با بالهای خسته اش و چشمان بی نورش همانطورکه خیره شده بود متوجه چیزی شد که دردریا می درخشید.
درست مثل هلال ماه. اهمیتی نداد. آنقدر خسته بود که نفهمید بالا میرود، یا پایین می آید. آبی دریا را به جای آبی آسمان و ماهی پولک نقره ای را به جای ماه آسمان اشتباه گرفته بود.
هر دو، صید و صیاد، نشان دار و بی نشان، به شوق رسیدن به ماه نا خواسته اسیر شدند . انگار هر دو به آرزویشان رسیده بودند. هر دو تلاَلویی از ماه بودند، تلالویی ازیک عشق حقیقی.
ماهی در دستان غریب آسمان آرام گرفت . و پس از جان سپردن در دستان بی نشان ، آزاد و رها پرواز کرد. آن پرنده ی غریب نیز پس از سرد شدن دستانش و نشنیدن صدای قلب آن مسافر آسمان آهی کشید، ماهی را روی قلبش گذاشت، چشمانش را بست، و همراه او جان سپرد.
تاریکی ها به شب سپرده شد. بی نشان و نشان دار هردو به آسمان چشم دوختند و همراه خورشید طلوع کردند.
وجهان به یکبار فریاد کشید:
« عشق ، ممنوع را بر نمی تابد.»

فرشته ای در خیابان قدم می زد
در دست راست او یک مشعل بود و در دست چپش یک پیاله آب...
رهگذری از او پرسید:
«با آب و آتش چه می خواهی بکنی؟»
فرشته پاسخ داد:
«با مشعل می خواهم خانه های مجلل بهشت را بسوزانم و با پیاله ی آب می خواهم آتش
جهنم را فرو نشانم..
آن گاه پی خواهیم برد عاشقان واقعی خدا چه کسانی هستند؟!..
دنیا جای سوداگری نیست... »

و عشق صدای فاصله هاست
فاصله هایی که غرق ابهامند...
نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر...

........

به نام او که با نامش وضو ساختم و غرق در بی کران عزتش قلم می زنم
هم او که پروانه را شوق پرواز بخشید و دلش را به دیدن روی گل آذین بست و ستود ناز پروازش را .بنام او که
شفیره را پیله تنیدن آموخت و عشق پرواز را در سرش نهاد و به بهانه ی بی تابی دلش به چهل مستی حدش زد
تا ببیند آنچه را ندیده و بشنود آنچه که نشنیده را.و چنان آزمونش کرد که کمرش همچون ماه نو هلال گشت و
تنگی قفس امانش برید ونفسش به شماره افتاد. چشمانش بی سو گشت و هم اوست که در اوج تاریکی، در
تنگنای خفقان تار تنیده اش هنوز پا می کشد.اما شوق پرواز و رسیدن به گل طاقتش افزون می کند و دل بی
دلش را ضماد می زند .
در اعماق چقدر نفس کشیدن سخت است . و چه زیباست سختی نفس برای پروانه شدن .واین خیال که دو بال
آبی به وسعت دریا وپیشانی پر نور و دشت پر گل مهرش انتظارت را می کشد،بر آتش بی تابیش آبی پاک و سردفرو می ریزد و دل را آرامشی وصف ناشدنی می بخشد.
وچونان همیشه با وضو کنار مرغکان عشق که نشانه ای از نشانه های آن یکتای بی همتاست نشسته ام و بی
اختیار هر آنچه از دل بر می آید با جوهر سیاه قلمم بر دل سپید کاغذ روان می سازم و متضاد می نویسم.مثل
همیشه باران می بارد. با هم می نوازیم. با هم فریاد می زنیم. و با هم دعا میکنیم. و باز باران دل فرو می بارد .
پنجره را گشوده ام . صدای زوزه ی باد گوش دلم را می نوازد . دستانم می لرزند. نگاهم خیس است و چه حرمت
زیبایی.......
در این غوغا چشمانم را می بندم و به یاد می آورم شبی را که خواب، چشمانم را به نور باز کرد. پیرمردی با
محاسن سپید ،پیراهنی به رنگ یاس شیراز و پیشانی پر ز نور. بوی عطرش مست می کردهر آنچه پروانه بود را.
سخن می گفت با کلامی بس زیبا و به یاد ماندنی. آنقدر شیفته ی سخنانش شده بودم که بی اختیار در خواب،
آواز عشق سر دادم.از او پرسیدم،بزرگا، این چنین سخن گفتن را ز که آموختی؟ گفت:قاصدک،این عطر آیتی از
نشان محمد توست و با صدایی بلند فریاد زد«الله نور السموات و الارض» و آیه ی نور را برایم تفسیر کرد و چنان
مست کلامش شده بودم که با فریادی غریب در تک تک یاخته های خاکی تنم نفس کشیدمش..........
و چنین بود که نور زاده شد ...و خدای تو نور زمین و آسمان است.از سپیده ی سحر تا غروب زیبای گندم گون
آفتاب..
شباهنگام نور ماه را نظاره کن و در روز به آنچه در اطرافت می گذرد خوب تامل کن..
و.... .
در اوج تاریکی پیله، برایم یک بغل نور آورد. پیرمرد عرب بود ولی اینبار خوب کلامش را به گوش جان میشنیدم.
و در پایان چنان مستانه سما کرد که بالهای زیبا تر از پروانه اش او را به اوج کشید و صدای مهیبی در گوش
آسمان پیچید که « یا نور یا نورالنور یا منور النور»...
وچنین بود که خانه ی کوچک دلم را با نور وجودش منور ساخت.
گلم ،به شوق دیدنت وقسمت کردن نور کوچک چراغ دلم با تو، که در عمق وجودم رخنه کرده ،زیباتر از همیشه
زنده ام .گویی تازه متولد شده ام و چونان کودکی نوپا در زمین زیبا ولی دلفریبش زمین می خورم،بلند میشوم تا
بالاخره بیاموزم "رفتن "را.
چندی پیش در محرابی آرام با کاشی های به رنگ دریا در جای متبرکی دو رکعت نماز عشق به جای آوردم(با
وجودی که نمازم شکسته است چهار سجده را کامل نوشیدم.) و چنان آرامشی به من ارزانی داشت که بی خود
کرد مرا از خود.آنقدر زیبا بود که نیاز کردم برایت آن محراب آبی را در اوج.
و به قصد قربت غربت... "الله اکبر"...............................................
از کلام می گذرم . به دل میرسم که با یادت آرام تر می نماید.
بهارم ،تو به اندازه ی قدرت پریدن ، تو به اندازه ی دل بریدن از خاک ،عزیزی. در این بیداد پهناور تنها وجود
توست که شوقم را به پرواز افزون می کند.شوق دیدن عظمت و حرمت نور در آیینه ی الماس نشان ستاره ی دو
چشمت و خواندن کلام عرش ازبرق نگاهت شوق سوختن را در وجودم شعله ور می سازد.شمع شعله می کشد
و در عطش سوزاندن بال های آبی دل زبانه می کشد وهمچون اسب وحشی تازیانه خورده ،شیحه می کشد تا
خاکسترش سازد و با خود یکی.و این تویی که مرا به شعله های سرکشش خواهی سپرد و خاکستر باله هایم را
به آب.
ماه تبعیدی من، قلم دلت چنان بی تابم می کند که جرات نوشتن را ز من می رباید .و ترس اینکه نتوانم حق خوش
جلوه کردنش را ادا کنم، این ساکت دلگیر آواره را به سکوت وادارتر می سازد.
بهار من ،به پایت حریر مهتاب را خاکستر می کنم و با نسیم به کویت در دیار غربت رهسپار می سازم.هزار یاس
نورانی ،هزار بهار سرخوش، در سبد رنگین کمان دلم می گذارم و به پیکی نقره فام از اشک ستاره برایت
می فرستم.تو از متن رویایی رسیدی که برای با تو بودن "باید"از بودن بگذرم.ناجی من در شب های دلهره ،باز
با قلم ناتوانم،با دل بی تابم ،حق انتظار را به جا خواهم آورد.
نمی دانم چه حکایت کردم.نمیدانم چطور نوشتم .تنها آنچه از دل برامد را با این برگ سپید سیاه قسمت کردم.
طلوع من، اگر به زیبایی قلمت نمی توان قلم زدن، اگر مثل هر بارکویردستان نوشته ام باران زده بود و این بار هم
از تبار خورشید نبود قاصدکت راببخش.
باز صدایم کن تا بمانم. تا سر انجام دهم راه را، تا پر کشیم . بگذاریم و بگذریم.
بهارم برای لحظه های آرامت ،برای صدای قلبت و برای عظمت روح و جانت، بالهایم را نذر آتش کرده ام و به
فرشته ها وعده ی پرواز به عرش را داده ام.
برای قاصدک کوچک و بی تاب دعا کن که بسیار محتاج دعای توست .
تقدیم به تو که بهترینی
به نام او که به ناز نگاهش، جوهر عاشقی به قلم خوراندم و مستانه رقصاندمش ، تا
فاش کند راز نهان را، به بی تابی دل سپیدترین شعر ماهتاب.....
تکیه بر بالش نرم باران زده ام.و بی خیال به انتظار دستان ساقی شوریده سرم، که با
نوش جامش،خود از خودم برباید وبا جرعه ای ناب مست سکوتم سازد.
چشم دوخته ام به تنگ نیم سرخ درون دستانش...وبا هر قدم ،تلاطم شراب ، که
همچون سماع عارفانه ای است در کنج بلور معبد نیاز، دل را به
لرزه می افکند...رقاص می ، با کرشمه ای شهر آشوبی می کند و دل را مفتون
پریشانی اش...
پر تپش، به انتظار نشسته ام .نیلوفرانه، جام به دستم می دهد و الفبای مستی از بر می
کنم.....چشمانم را می بندم...
لب بر لب جام می گذارم ...
هزار انتظار ناب...........
که به ناگاه جلوه ی ستاره ای سرکش، بند دلم را می لرزاند...
قاصدک ،سوار بر پیکی نقره فام، خبر بی تابی دلت را به این سوی خیال آورده
است...نفس در سینه حبس.....
.دستان دلم می لرزند....!!!!
جام شراب، بی خود از خود،فریاد می کند...
فریاد............................................................
.
.....جام می شکند.....
خمار چشمانم را به بی تابی دلت سپرده ام. وبا می بی غش لحظه هایت ، بد مستی
می کنم ..می رقصم و می رقصانم.......نوای روحت چنان مست می نمایدم، که تمام
ذرات هستی را ، در تبلوریک صوت خام، سرشار از طنین دل انگیز قاصدک، در
باد، می شنوم..
این است شراب ناب..........من با عطشم ، تشنگی هایت را خوب خوانده ام.وبه
عاشقی هایت ، عاشقانه دل داده ام... به سخاوت خنده های بی بهانه ات ، سوگند
خورده ام. و به صداقت پرواز یک روح ، در دشت پر گل احساست ،
ایمان آورده ام........
ببین.!!!!!!....
دست هایم بوی ریحان می دهد!.........

درد قلم
انعکاس غروب خورشید، سرخ فامی زمین است. و زرین شدن ابرها...
.طلوع خود را با طلوع ناهید گره زده ام تا آفتابی به گرمای حرارت عشق تو
را مصادره کنم و غروب را برای همیشه مدفون سازم...
به نام او که آرامش ژرفش غرق می کند دل بی تاب قاصدک را، به دریای
ابدیت. هم او که نامش کاخ صد ستون کبریا را به لرزه می افکند و پرنیان
آسمانها را با نوشخند اختران در چلچراغ ماه ، به تبسمی مست سکوت می
سازد و با کرشمه ای شهرآشوبی می کند....زیبایی بی شکل من....
و باز درد کشیدن قلم آبستن برای زاده شدن نور... درد زمزمه های عارفانه
ی قلم برای فراق از انجمادی راکد و زادن نور ، امان ورق کاهی دل را به
آنسوی خیال برده است...
از کلافگی و خماری شراب تلخ به باده ی مستانه روی آورده ام.... روبروی
خود نشسته ام . و در هجوم تنهای ذهن مبهمم بی هیچ واسطه ای آمده
ام تا بنویسم . تا نقش زنم بستر بی خوابی راز را، در نهانخانه ی غربت
سکوتم...وضوی عشق می گیرم. در را به روی غیر می بندم و بی خیال ،
شاهد درد کشیدنش خواهم بود... دردی که دل را تا خط آخر نیایش ، تا قله
های نور ، تا آستان عرش به اوج می کشاند و به آتش می کشد گوشه ی
ابای ادراک مرا... دردی که سکوت را با فریاد آشتی می دهد و نمی گذارد
فریاد دل پر تپش مست را پشت سپیدی پندار پنهان کنم........
و باز تو را در آیینه ی صداقت لحظه هایم تداعی می کنم ، و از تو می
نویسم. اندیشه ام در تسخیر کلام توست ، آذرخش مقدس من.....
تو را در نفسهایم آشیان داده ام... شاهراه آمدنت را هر سحرگاه تا
شامگاهان با قطره قطره های شبنم چشمانم نم می زنم تا به گاه آمدنت ،
غبار غربتم با قدم هایت به پا نخیزد.
از ایستگاه یک دشت پر گل که راه بیفتیم ، این طرف زمین ، در دشتی آن
طرف زمین به هم می رسیم. و عبور می کنیم از هم ، تا به هم نرسیم.
بن بست نیز برگشته است. موازی می رویم.....
چه یک دایره در هزار، چه هزار دایره در یک ، آن قدر تکرار می شویم تا به
هم برسیم، در یک نقطه ، از هیچ...............
آشفته ام ، می دانم...
منتظر زاده شدن نور کنج اتاق دل تنگی ام می نشینم. عقربه ها تکرار می
شوند و پراکندگی به نظم می گراید...امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان
است. کلمات انتظار می کشند...
سر به روی زانوان عشق می گذارم و آرام آرام قطره بر دشت پر گل دامن
غزل هایم افزون می کنم و دلش را بهار پاش.
گریه ی پنهانی قاصدک را ، با پای برهنه ، تا بی کرانها احساس می کنم.
چشمان بی خوابم را می بندم. در دلم غوغایی است. می دانم در پس این
دل ضربه ها لحظه های طلایی معصومانه ای ، بی صبرانه در پی درد، منتظر
زاده شدن نور شوریده سرند که در تنگابی، در جوش و تلاطم است. لحظه
های زیبایی که تراش می خورند با دستان هنرمند فرشتگان ، در ناپیدا...
تنم را بیرون از خویش جا گذاشته ام. آتشکده جانم قسمتی از خویشتنم
نیست...قلم درد می کشد و من آرام نشان می دهم. خود را به در و دیوار
صفحه ی سپید دل می کوبد و من، بی خیال به فکر شروعی تازه برای
غزلهای نفس گیر از سرزمینی دیگرم. به فکر نوشتن قصه ی دریا، بهار و
قاصدک. تنها می دانم در پی درد کشیدنش اتاقک جانم نور باران می شود و
دل بی دلم مست... پس سکوت می کنم تا غرق شود در درد نجیب
دلدادگی اش. بی التیام نفس های من....... چه ناخوش احوالی است در
عمق بی نهایت دل قاصدک .در پشت تاریک سیاه چشمانم، دو فرشته ی
زیبای آبی ، با بالهای کوچک بلورین می بینم که سبک بر زمین دلم فرود
می آیند. به شتاب خود را آماده ی زاده شدن نور و فارغ شدن کودک نو پای
قلم می کنند. در دست یکی حریری سپید به لطافت گلهای بهاری است که
بوی خوشش مست می کند دل پروانه ی بی دل را. و در دست دیگری،
پیاله ای آب از زلال چشمه ی کوثر . که خنکایش نسیم عشق را بی تاب
می کند. و چه انتظار زیبایی... فرشته ها شروع به خواندن آیه ی نور می
کنند...
یا نور، یا نور النور، یا منور النور......
پرندگان آواز عشق سر می دهند.مطربان بی دل دف می زنند، مرغکان
عشق برای دیدن نور صف کشیده اند.... پرنیان آسمان هلهله می کنند...
کل می شکند...نوایشان را به گوش آسمانیان می رسانند....چه
بلوایی.........
همه منتظرند...
تولد نور.......
که به ناگاه ناله ی آهی میان هلهله ی عرش همه را به سکوت وادار می سازد.
بی نظمی دوباره است.....
نمی دانم. زاده شدن نور چه سخت آسان است .ولی انگار......
چه باید کرد؟!
دوباره سکوت آسمان و درخشیدن ستارگان کنج بی کسی دل سیاه شب.
دوباره قفس برای مرغکان عشق. و ممنوعه ی ساز و دف و نی به پاس
سکوت.........
نمی دانم این چه حکایت است!!!...
حریر سپید پر از الماس اشک فرشته ی آبی است... و پیاله ی شکسته ای
آن طرف تر، که ناله آهی تبخیر کرد زلال چشمه ی کوثرش را.............
این آه چیست؟!..... نوای کیست؟...از دل که برخواست که این چنین.....؟!
...مثل همیشه قاصدک کار خودش را کرد......
خیالی نیست... همه عادت کرده اند..... و دوباره با نیاز منتظر خواهند ماند...
و باز لبخند فرشتگان و عشق بازی مرغکان دل ، کنج قفس روزمرّگی....
منتظر طعم گس هلهله ی دوباره ام .منتظر می مانم تا دردش تمامی یابد و
نور وجودش چراغدان آبی دل عالمیان را لبریز عشق سازد.
" اینجا همیشه روزش میهمان آفتاب است.."
ترسای من... آمده ام پیشواز ، خرده مگیر شتابانم را..............
قاصدک
